اسکیت 2
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:59
کلاس اسکیت من تموم شد یه دوره هم بیشتر نرفتم چون هوا خیلی گرم بود و حسابی بی حال می شدم ... البته آخر دوره انقدر تسلط پیدا کردم که بتونم رو شش تا چرخ قل بخورم و پاهام که قبلا چسبیده بود به زمین رو کم کم بلند کنم و چند تا حرکت مثل Over و ... رو هم با راحتی بیشتری انجام میدم ... در کل از این بابت خوشح...
آ مثل ....
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:59
با سواد شدم ... به همین راحتی .... این عکس العمل طاها بعد از یاد گرفتن اولین واژه بود ... یعنی این همه ذوق زده میشی خسته نشی مادر حالا کتاب خوندن شده یه پروژه ی عظیم اصلا از قصه چیزی نمی فهمه فقط می گرده دنبال آ .... و این یعنی خوندن یه قصه کوتاه حداقل یه ساعت طول میکشه ... خدا به دادم برسهامید به ر...
تمرین زندگی با مهره ها
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 17:58
این روزها مسائل اجتماعی ، سیاسی ، فرهنگی و ... روز به روز داره سخت تر میشه و برای حل اونها مجبوریم دشواری بیشتری تحمل کنیم . بنابراین یکی از مهارتهایی که همه ما لازم داریم تا اول مشکلات خودمون و بعد جامعه رو کمی راحت تر حل کنیم مهارت حل مسئله است . الگوهای مهارت حل مسئله با بازی شطرنج همپوشانی زیادی...
دیالوگ ماندگار
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:23
طاها: مامان مهدکودک ما دبیرستانم داره ؟ مامان : نه عزیزم طاها : مامان من کی می رم دبیرستان ؟ مامان : هنوز خیلی مونده مامان طاها : چرا آخه ، امسال می رم پیش دبستانی بعد می رم دبیرستان مامان : نه پسرم امسال می ری پیش دبستانی بعد دبستان بعد راهنمایی بعد دبیرستان یعنی 10 بار تولدت شه بعد طاها : میشه منو...
نثر روان
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:23
تو ماشینیم و داریم از مهد برمی گردیم یه موزیکی هم با هم به گوش جان می سپاریم ... آخر موزیک یه دکلمه داره که می گه : زندگی فقط آبتنی کردن در حوضچه اکنون است نه غرق شدن برای تغییر دادن اول باید باور کرد . طاها : مامان می دونی منظورش چیه ؟؟ مامان : نه تو می دونی طاها : اره یعنی میگه باید هر روز خودتو ت...
روزمرگی
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:22
شش سال پیش هیچ چیز شبیه امروز نبود حالا تو هستی با دنیای کودکی هایت من هستم با دنیای مادری هایم . . . دوستت دارم با تمام جانم فرشته ی زمینی من پنج سالگی ات مبارک پی نوشت : به دلایل متعدد مراسم تولد به 24 تیر موکول شد .
تولد پنج سالگی
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:22
این مامان وبابا به من کلک زدن ... یه روز تولد بابام بود هی به من می گفتن تولدت مبارک و بوسم می کردن ... منم هی اصرار که تولد باباست نه من .... نگو تولد منم بود سرمو شیره مالیدن بهم نگفتن تااااااا امروز واسه من همه چیز تولد مهمه کیک ... تزئینات ... مهمونایی که دوستشون دارم ، و البته کادوهای تولد به م...
دیگه مهد نمی رم
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:22
یادم نیست گفتم بهتون یا نه !!!! بلافاصله بعد از تعطیلات عید پروژه مصاحبه واسه ثبت نام مقطع پیش دبستانی من شروع شد !؟!؟! ... اخه واقعا پیش دبستانی مصاحبه می خواد ؟ واسه من که زیاد مهم نبود ... می رفتم و مصاحبه و با کارنامه ی مورد تائید می یومدم بیرون ... کجا ها رفتم ؟ پیشگامان ، رهیار ، علوی ، علامه ...
اولین مروارید افتاده
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:22
23 مرداد 1390 شام خونه ی مامان لیلا اینا بودیم .... اخر شب وقتی داشتم با عمو محمد کشتی می گرفتم دستم خورد تو دهنم و دندون یه ذره لقم کنده شد .... بماند که از دیدن خون کلی ترسیدم و گریه کردم اما وسط گریه هام وقتی تو آینه خودمو دیدم از بی دندون شدنم خنده ام می گرفت ... چون دیر وقت بود و دور از انتظار ...
به مناسبت شروع مدرسه
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 9:22
دنياي عزيز: فردا پسرم رفتن به مدرسه را آغاز مي كند وشرايط جديد تا مدتي به نظرش عجيب وغريب خواهد آمد. براي همين اميدوارم كه تو با نرمش ومتانت با او رفتار كني. آخر مي داني، پسرم تا به امروز پادشاه لانه ي خود و رييس حياط خلوت خانه بوده است. من هم هميشه دور و برش بودم تا برزخم هايش مرهم گذارم و دردهايش ...