وقتی قراره عمو نولووز بیاد
-
تاریخ: 1401/2/6 ساعت: 11:19
طاها برای رایا تعریف کرده که قراره عمو نوروز بیاد و برای تو هدیه بیاره حالا از سه هفته ی پیش یه سوال به مجموع سوالات هر روزه ی رایا اضافه شده عمو نولوز کی می یاد ؟؟؟برام کادو چی میاره ؟؟؟تازه هر شب کل اتاقش رو جمع و جور می کنه که اگر عمو نوروز یه وقت زودتر برسه پاش به چیزی گیر نکنه و بخوره زمین
موزیسن کوچک
-
تاریخ: 1399/10/4 ساعت: 14:11
کادوی تولد بابا اکبر و مامان لیلا برای طاها جون به خواسته ی خودش یه گیتار بود و به این ترتیب پسر قشنگم به دنیای موسیقی پا گذاشت ...الان بیشتر به این موضوع فکر می کنه که موزیسین شدن هم گزینه ی خوبی برا
عیدی
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 11:04
همه می دونیم که رایا عاشق دستبد و گردنبنده ... البته واسه اون فرق چندانی نمی کنه که طلا باشه یا بدل ... ولی بابا امیر تصمیم گرفت به جبران پارسال ، امسال برای رایا یه دستبند طلا بخره و برای طاها هم لگو
نوروز ۱۳۹۹ و ویروس کروید ۱۹
-
تاریخ: 1399/2/8 ساعت: 11:04
با تمام خوبی ها و بدی ها و هر آنچه که بود برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد.سالی دیگر گذشت ...اما درسی بزرگ به ما داد...به ما یاد داد که زیبایی های کوچک را دوست بداریم ...یاد داد که دیگران را دوست بدا
تابستان خود را چگونه گذراندیم
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:59
امسال تابستون با توجه به شرایط خاصی که برای خونه امون پیش اومده بود یعنی حاضر نبودن خونه ی جدید و سکونت موقت ما تو خونه ی مامان لیلا هر جور که می شد طاها و رایا حال کردند ... چون همزمان خاله راضیه این
شانزده ماهگی پرنسس رایا
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:59
نازنین مامان شانزده ماهگیت مبارکشدی عین وروجک آقای نجار ... شیطون و دوست داشتنیهمه ی حرفها رو کاملا درک می کنی اما کمی تو حرف زدن تنبلی می کنیالبته همچنان تو رسوندن منظورت موفقی و همین باعث می شه کسی
یه تغییر ... یه پیشرفت
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:59
پسرک دوست داشتنی من ... عشق مامان تا دیروز تنها جایی که تنهایی موندی خونه ی مامان لیلا بود ... حتی بیشتر مواقع که شب خونه ی کسی می موندیم تو ترجیح می دادی کنار ما بخوابی و از دوری خوشت نمی یومد ... ام
پیشرفت
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:14
پسرک مهربون من ...امروز یه مرحله دیگه بزرگ شدی امروز نهار رفته بوری خونه ی دوستت کیارش تو اکباتان و ما قرار بود عصری بیایم دنبالت که بریم پیش بابا احمد .... اما تو اراده کردی و تنهایی اومدی اونجا و تنها اومدت با اینکه برام پر از استرس بود اما بهت افتخار می کنم مرد کوچک خودم .... به امید روزهای خوب ب...
اخرین روزهای کلاس دوم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:14
خدا رو شکر کلاس دوم هم با موفقیت رو به پایانه ....امسال واقعا طاهای جانم رو پای خودش ایستاد و من به خاطر رایا نتونستم کمک چندانی بهش بکنم ... پسر قوی و مسئولیت پذیر دوست داشتنی منی ... تو این ماه یه ا
یک سالگی دختر زیبا روی من
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:14
بانوی کوچک صورتی ام چقدر زیبا و دلبرانه از آغوش خدا جدا شدی و خودت را در آغوش امن مادرانه ام جا کردی ....امروز همان روزی است که تو آمدی ... یادت هست ؟دلم برای دیدنت پر می کشید ... دلتنگ بودنت بودم و د
دوازده ماهگی رایا
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:14
دختر زیبا روی من یک سالگیت مبارک ....خانم خوشگلم الان 8 تا مروارید خوشگل داری ... خیلی خوب راه می ری و می دویی ... عاشق بیرون رفتنی و به محض باز شدن در خونه به سرعت می دویی تو آسانسور و هر جی هم که به
حس خوبم با طاهای جانم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:14
نازنینم پسرکم ...تو این شلوغی چیدمان خونه ... امروز تمام خستگیامو به در کردی ... بعد از مدتها ... مدتها ... مدتها ... امروز یهویی بهم گفتی مامان خوشگل ... یهو بردیم تو روزای یکی دو سالگیت ... راستی چی شد که دیگه بهم نگفتی مامان خوشگل ... تروخدا همیشه دوستم داشته باش ... من عاشقتم مرد کوچکم ... مرسی ...
پنج ماهگی دخترکم
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 8:48
رایای جانم پنج ماهگیت مبارک ... چقدر زود داری بزرگ میشی عشق مامان.... ماه های زندگیت رسید به انگشت اشاره ... مهمترین اتفاق این ماه اجازه ی شروع غذا از طرف دکتر بود ... که بر اساس علم روز دنیا گفتند از
جشن دندونی رایا دخترم
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 8:48
امروز برای رایای جانم جشن دندونی گرفتیم .... بازم مامان لیلا زحمت آش دندونی خوشمزه و حتی الویه رو کشید ... گفت برای طاها خودم درست کردم برای رایا هم خودم درست می کنم .... تنها فرقش این بود که تو خونه
رایا جانی نشست
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 8:48
طاها تو جشن دندونیش می تونست بشینه ... خوب البته رایا کمی زودتر از طاها دندون در آورد .... راستش خودم هم زیاد تلاشی نکردم زود بنشینه ... امروز صبح وقتی طاها رو راهی مدرسه کردم و مشغول کارای رایا شدم به سرم زد یه امتحانی بکنم .... دوبار اول ولو شد رو تخت و کمی ترسید ... اما وقتی دید تشویقش می کنم و م...
رایای شش ماهه
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 8:48
پرنسس رایای نازم شش ماهگیت مبارک .... گاهی دوست دارم زمان در همین لحظه متوقف بشه من باشم و تو که آرامی و طاها که با با تمام وجودش سعی در خنداندن تو داره و دلبری های خواهرانه ی تو ... اما گاهی دلم می خ
سومین مروارید دخترک
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 8:48
نازنینم سومین دندونت امروز نمایان شد (هفدهم دی ماه سال نودو هفت) ... بالا سمت چپ ، کنار دو تا دندون وسطیا که در نیومده هنوز... مبارکه قربونت برم الهی
رایای هفت ماهه
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 8:48
پرنسس مامان هفت ماهگیت مبارک. برخلاف طاها که سینه خیز رفتن رو دوست نداشت شما علاقه ی زیادی به خزیدن داری و از اول این ماه نهایت تلاشتو کردی و 18 ام دی ماه وقتی طاها رو زمین در حال درس خوندن بود خودتو
اولین سالی که نداریمت
-
تاریخ: 1397/12/22 ساعت: 8:48
مامان اشرف عزیزم خیلی حیف شد که دیگه کنارمون نیستی هر وقت رایا می خنده یاد ذوقت می افتم ، وقتی که طاها بهت گفت بچه امون دختره یادته ....هیچ وقت اون لحظه و قیافه ی خوشحالت از یادم نمی ره هیچ وقت... طاه
آخرین روزهای سال ۹۶
-
تاریخ: 1397/2/29 ساعت: 19:10
امسال چهار شنبه سوری بابام سرکار بود ... مامانم به خاطر من کلی وسیله آتیش بازی خریده بود تا از آخرین سه شنبه سال نهایت لذت رو ببرم ... و چون من و مامانم بی تجربه بودیم و تنها ... برای انجام مراسم رفتیم خونه ی مامان لیلا تا با کمک عمو محمد آتیش بازیمونو راه بندازیم ... عمو هم جایی کار داشت و دیر اوم...